به دنیای سپید؛ خوش آمدید
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست, او جانشین همه ی نداشتنی هاست!
نويسنده ی وبلاگ

به گزارش پرداد و به نقل از تهران 98 :: اولین مراسم انتخاب زیباترین دختران نابینای جهان در سال ۲۰۱۱  "میریندا" توانست عنوان زیباترین و برترین دختر نابینای جهان را به خود اختصاص دهد.زیبا ترین و جذاب ترین دختر نابینای جهان

میریندا طی گفتگویی با شبکه نویستان مکزیک اظهار داشت:: که بزرگترین آرزوی من این بود که روزی برای دختران نابینا هم مراسم برترین و زیباترین دختر نابینای جهان برگزار شود. ولی من هرگز فکر نمی کردم که در اولین دوره این رقابتها خودم به عنوان زیبا ترین نابینایی جهان انتخاب شوم.

پی نوشت: خب مثل این که از امسال باید شاهد درخشش دختران نابینا در سراسر جهان باشیم.هیپنوتیزم

بعله دیگه! اینم یه جور پیش رفت به حساب میاد خب.اوه

ما هم از امروز تمام کلاس های مهارت های زندگی رو تعطیل می کنیم و به جای راه و روش مستقل شدن روش زیبایی و آرایش و اینا رو یاد میدیم.

تازه با این کار باعث میشیم خیلی از نابینایان که اعتماد به نفس پایینی دارن وقتی بفهمن این جوری مشهور تر میشن به خودی خود اعتماد به نفسشون میزنه بالا.قهقهه

تازه خرجش از تهیه وسایل کمک آموزشی و آشپزی و بقیه چیزا هم کمتره و افراد بیشتری رو هم جذب می کنه.خنده

مسئولان در صدد هستن یه کاری کنن حس استقلال و اعتماد به نفس در ما نابینایان افزایش پیدا کنه.خیال باطل

خب اینم یه جورشه دیگه! نه؟

پس اگه فردا دیدید یه شبه عزت نفس دخترای نابینا زد بالا تعجب نکنید! سازمان فرهنگ و مسئولین محترم سال های متمادیست تلاش می کنن موفق نمیشن حالا با این روش یه شبه راه هزار ساله طی میشه!ابله

[ پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ سارا ]

دستگاه جهتیاب برای نابینایان ساخته شد. این دستگاه که "تاسیت" نام دارد، روی مچ دست فرد نابینا نصب شده و از موتور های لرزشی و حسگر های قوی برای هدایت کردن نابینایان استفاده می کند.

این دستگاه، نسخه ی پیشرفته تر یک بازی جدید ویدیوئی بوده و نابینایان را هدایت می کند.

این وسیله روی مچ دست نابینایان نصب شده و آنان را از اشیای نزدیک در محیط های پیچیده آگاه می کند.

حس گرهای آلتراسونیک، موجود در قسمت جلویی "تاسیت" فواصل را از 2 تا 3-5 سانتیمتری اندازه گیری می کند.

Steve Hoefer طراح این وسیله می گوید: هنگامی که یک کاربر به یک شیء نزدیک می شود پد های پلاستیکی واقع در قسمت عقبی تاسیت به مچ دست فشار وارد می کند.پی نوشت1: جهت یابی جزو تحررک های لازم برای استقلال،

تحصیل، کار و کیفیت زندگی برای ما محسوب می شود. چنین دستگاه هایی می توانند در این زمینه کمک شایانی به ما نابینایان کنند.

خودِ هوفر در تلاش است حجم این دستگاه را تا جای ممکن کاهش دهد.

پینوشت2: البته فکر کنم تا زمانی که این جور دستگاهه ها وارد ایران بشه و به قیمتی برسه که ما بتونیم خریداری کنیم سال های متمادی طول بکشه و یعنی کلاً باید دور همچین پیشرفت هایی در کشور خودمان خط قرمز بکشیم.

کشور ما وقتی هنوز نتونسته یه صفحه خوان کاملی برای کار با رایانه برای ما آماده کنه کی میاد به همچین حس گرهایی فکر میکنه و براش هزینه صرف می کنه.

[ چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

تنها یک برگ مانده بود.

،درخت گفت:منتظرت میمانم و

برگ گفت:تا بهار خداحافظ.

بهار شد اما درخت عشقش را در میان انبوهی از برگ

گم کرد.

بسم الله الرحمن الرحیم

بیست و سه مهری دیگر آمد و من هم با خودم گفتم بذار این خونه رو یکم گرد گیری کنم لا اقل به بهانه امروز یکم بنویسم.

اما راستش الآن وقت ندارم و کلی کار انجام نشده برام مونده که باید انجامش بدم.فقط اومدم که از کنار امروز بی تفاوت نگذشته باشم.

به خصوص یادی کرده باشم از هما بدر عزیز که سالگرد درگذشت ایشون هست. (نابینایی که در مترو جان خود را از دست داد)

اگه ممکنه برای شادی روح این عزیز از دست رفته فاتحه ختم کنید.

خب حرف خاصی ندارم. فقط اومدم که یه چیزی گفته باشم.

بدرود

پرنده با بال های خونین بر سر تکدرخت به دار آویخته شد.

آسمان گریست, دریا توفید و زمان نالید.

آه از سینه ی تبدار پرنده گریخت و در غروب چشمانش افسرد.

 زمان از حرکت ایستاد, ساحل موج را  بی رحمانه از خود راند و کمر موج در آغوش بی رحمانه ی تازیانه های دریا شکست.

طنین صدا در اوج بی پناهی مصلوب شد , بال قناری  به دست کودکی جسور در قفس طلایی شکست و پرنده غلتان در خون خویش به پرواز اندیشید.

عشق در چهارراه بغض و کینه و انتقام و انزجار گردن زده شد, صداقت در گورستان متروک تشویش و تردید و ذلت و تهمت به خاک سپرده شد.

دست ناتوان انسانی به قصد یاری به سوی برادر گشوده شد و با قطع دستانش در فضا تبسمی دلنشین بر لبان برادر جانیش نقش بست.

به جای قلب, فولاد و آهن در سینه ی خاکیان رویید و به جای خون، ذرات اتم در رگهای اجساد خاکی به حرکت در آمد.

 رباتهای آهنین در قالبی انساننما نبض جهان را در دست گرفتند و با اعدام لبخند بر لبانت فریاد شعفشان بر آسمان برخواست.

امید در پس  سرابی سرد به رویت نیشخند زد, اشک و خون در هم آویخت و زمان فریاد کرد. واژه تلخ و جانگداز اسارت را تنهایی مونس شبهای تارت گشت و اشک بیهیچ تردیدی قدم به خلوت بی انتهایت نهاد.

(ع) (ش) (ق) از صفحه ی بیتفاوت الفبا گریخت و دندانهایش را برای جویدن ذره وجودت مهیا کرد.

 محبت در پس سراپرده ی انتقام رنگ باخت و تو، وقتی خون قلم را بر چهره ی سپید کاغذ روان ساختی, تنها برای وجود خسته ی خودت.

نگاشتی که هیچ گوش شنوایی فریاد محزون تنهایی  تو را نشنید, اشک بی مهابا از زندان بی روح چشمانت گریخت و وقتی قلبت شکست, عرش به لرزه درآمد.

پس چه شد قلب سنگی اطرافیان حتی به رحم نیامد؟ یکرنگی در زیر سمهای رخش تیزپای تزویر هزار تکه شد و کمر مردانگی در لا به لای چرخهای ناجوانمردانی شکست.

پس چه شد هیاهوی گنگ اطرافیان که تا دیروز برایت از عشق و صداقت میگفتند؟

چه ساخته بودند برای خود از واژه ی عشق جز دستاویزی که میشد با آن سختتر و تلختر  دیگران را در هم شکست. چگونه صداقت را در هاله ی ریا مخفی ساختند که تو آن را در نیافتی و با چه ترفندی راه خود را از راه تو باز یافتند, پیش از آنکه تو راهت را با دل خود بازیابی!

در دل آسمان بیستاره چشمان بیفروغت را به سوگ کدام کهکشان نشاندند که پیش از ظهور در قلبت به زوال نشست؟

دیگران عشق را در ورای جفا طناب دار کشیدند, پس چه شد که تو به دست قلوه سنگهای کینه سنگسار شدی؟

عروسک دست کدام خیمه شب باز دهر گشتی که جز نابودیت هوای دیگری در سر نداشت؟

 دست نیالوده ی به کدام گناه مجرم شناخته شدی پیش از آنکه در دادگاه عدالت توبیخ شده باشی؟

به کدام سلک و آیین بود تعیین مجازات تو تنها به جرم گناهان دیگران؟

به کدام مذهب بود پای چوبه ی دار بردن تو تنها به جرم همرنگ نشدن تو با پیمانشکنان؟

به کدام قانون بود اسارت روحت در زندان انتقام تنها به جرم اینکه آفتاب پرست نبودی؟

تا چون آنها هر لحظه به رنگ و شکلی مضحک درآیی!

کدام ارگ در نهایت خود نوایی بیهمدمی و اسارت تو را نواخت که صدای هر تار و سازی در ورای آن محکوم به شکست شد؟

در عصر دود وآهن, چه کسی برایت از واژه ی آشنایی گفت در حالی که جز واژه ی بیگانگی هیچ مفهومی بر فراز حروف الفبا به رقص درنمیآمد؟

چه کسی برایت از واژه ی صداقت گفت که خود با پیمان شکنیش به اشکهای سرد تو خندید؟

چه کسی تو را به جزیره ی فراموش شدگان تقدیر تبعید نمود در حالی که تو حتی در زمان هجرت نیز به خوشبختی او میاندیشیدی و عشق او را در کویر قلبت با خون دل آبیاری مینمودی؟

چرا پیش از آنکه وجود خسته ات در آتش بیرحمانه ی انتقام بسوزد او را به نام نخواندی؟

چرا از او گریختی؟ چرا در ضلال رحمت او نیاسودی که در آغوش آتش این گونه بیرحمانه سوختی؟

چرا بر در سرای عدل او نکوفتی که اینگونه در آغوش بی عدالتی جان باختی؟

چرا سر بر خاک قبله ی او نساییدی که حریم بیگانه ای را مهمان گشتی؟

ولی اکنون فریاد کن دردهای بیکرانت را به درگاه عدل الهی و نهراس.

اکنون که در آغوش سرد خاک خفته ای, بشکاف پرده ی حجاب را و فریاد بزن نوای بی امان بیعدالتی را در حریم پاک او. از قفس به درآی و روح مدهوشت را در آستانه ی دنیا و برزخ گواه گیر بر زخمهای کهنه جسم و روح رنجورت را , آن زمان که وجود خسته ات در گهواره ی سرد زمین آرام آسود از او بپرس توان گناه چه کسی را این چنین دردآور پس دادی؟

خداحافظ

[ سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

چشمهایم را بستم 

بی آنکه منتظر خواب باشم 

مدتها بود خواب از چشم هایم گرفته شده بود 

به خود که آمدم تو در کنارم نشسته بودی 

حرم حضورت یک بار دیگر همه ی سرمای ترسم را زدوده بود 

 صدایت کردند 

از من خواستی تصویرت را بگیرم 

و رفتی مقابلم نشستی 

در جمع مقابل 

با عده ای بحث می کردی که همه به نحوی زمانی در دنیای واقعی آزارم داده بودند 

و من چه حس غروری داشتم که تو در این جمع هستی و بیشتر اینکه در کنار من نشسته بودی.

اما...

اما کسی که کمی آن طرف تر نشسته بود 

شروع به اذیت من کرد 

می لرزیدم از ترس 

به معنای واقعی ترسیده بودم 

و تو از آن جمع بیرون آمدی بی آنکه حرفی بزنی 

و مرا رها کردی از کابوس 

و من باز با همه ی قلبم به تو افتخار کردم 

چشمانم از برق شادی خیس بود اما تو....نمیدانم....

یادم هست که دل به همین حضورت سپردم و به هیچ چیز دگر فکر نکردم

اما حیف که صدای اذان مرا از این رویا بیرون کشید و باز من ماندم و دنیایی که سر ناسازگاری دارد....،

دلم به قدر نهایت برایت تنگ است 

هر لحظه نامت بر زبانم می آید و من ناگزیر....راهی به سویت ندارم 

!عجب حکایت غریبی است دل.

کاش می دانستی 

کاش همه چیز را می دانستی،

دلم تنگ است 

و این ها همه بهانه ای بیش نیستگریه

[ جمعه ٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

حالا که دلم گرفته از آدم‌ها
تنها بگذارید مرا با غم‌ها

مزمن شده بود زخم بی‌یاوریم
قدری که نکرده‌اند اثر، مرهم‌ها

منظور زمانه چیست از دل دادن
من گمشده‌ام میان این مبهم‌ها

دیگر به نگاه چه کسی تکیه دهم؟
ای دل تو بگو که من نمی‌دانم‌ها

این جاده‌ی پر پیچ و خم زندگی است
ماندم که چگونه بگذرم از خم‌ها

وقتی که گذشتید مرا هم ببرید
از این شب نفرین شده‌ی آدم‌هادل شکسته

[ دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

سلام به همگی دوستان عزیز. از همگی شما که گاهی هنگام عبور خود از کوچه ها گاهی هم قدم در دنیای سپید می گذارید و با حضور خودتون پرواز رو برای این خسته دل آسانتر می کنید بی نهایت ممنونم.

راستش این وبلاگ تا اوایل بهمن ماه بروز رسانی نخواهد شد.

شروع امتحانات دانشگاه و  فوران درسها مجال رفتن در این دنیای کوچک را به من نمی دهد.

برای همین با همگی شما خداحافظی می کنم و عذر خواهی به خاطر این که نتونستم همگی شما رو از این خداحافظی با خبر کنم.

انشاء الله اگر مجالی بود و عمری باقی ماند بعد از امتحانات حتماً در خدمت شما هستم.

تو رو خدا برام دعا کنید امتحاناتم رو خوب بدم.

حلالم کنید.

از آمدنم نبود گردون را سود،

وز رفتن من جلال و جاهش نفزود.

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود،

کهاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟

آن زمان که عاشق میشوی

و می دانی که عشق هست

و باور داری کسی تو را دوست دارد

ودر شبهای سرد و یخ بندان با تو می ماند

....درآن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست

آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست

و تو تنهای تنها در جادهای برهوت زندگی قدم میزنی

و تنها اوست که به تو آرامش خیال می دهد

....درآن لحظات می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست.

آن زمان که از همه کس و همه چیز نا امید میشوی،

و حس می کنی در این دنیا غریب تر و تنها تر از خودت کسی وجود ندارد,

و خود را در پرتگاه نابودی می بینی,

ناگهان کسی که سالها منتظرش بودی تو را از این پرتگاه بیرون کشد و یک بار دیگر تو را به زندگی برگرداند,

آن لحظه است که می فهمی دوست داشتن چقدر زیباست.

دوست داشتن چقدر زیبا است.

شمعی به یاد تو، ای دختر سه ساله خورشید که گونه های نیلی ات را به شفق دلگیرترین غروب سپردی!

شمعی به یاد تو، تو که دست های کوچکت، مشکل گشا است!

شمعی به یاد تو، تویی که با تلنگر نامت، می شود تمام غریبانه های جهان را گریست!

شمعی به یاد تو، هر چند، شراره های دلم، جاری اند مثل ستاره از چشمانم!

با من بگو، از کدامین سمت تابیده ای، ای شب؟! ای آرمیده در شکیبِ فراموشی!

چگونه می توانی فقدان خورشید را، به نظاره بنشینی؟!

چگونه می توانی حرمت حرم های سبز آسمانی را نادیده انگاری؟!

چگونه می توانی جاهلانه ازکنار کاروانِ «یس و فجر، و طه» بگذری، با این که بر هفت آسمان تابیده اند؟!

آه، ای شب! با من بگو از گریه های گهواره خالی؛ با من بگو از رویای شیرین کودکان!

با من بگو از نغمه «لالاییِ» مادر!

بانوی تنهایی که خود آسیمه سر، دنبال اشک کودک خویش است!

با من بگو از او!

از مادری که داغ فرزندان خود را در نگاه خسته شب می کند پنهان!

با من بگو؛

از طاقتِ ایوب وارِ آن که دیگر نه برادر، نه پدر، نه همسفر دارد، برای رفتن!

رفتن به سمت رسالت سبز ولایت که کوله بار «صحیفه»اش، تربت خونین پدر است!

با من بگو از وحشت تاراج آتش!

با من بگو از ناله تلخِ رسیده تا به عرش؛ از روح زهرا علیهاالسلام

به کدام غم بسوزد، دل پر شرار زهرا علیهاالسلام

که بهانه کم ندارد، غم بی شمار زهرا علیهاالسلام

... امشب به نام تو روشن می کنم اولین «شمع شام غریبان» را! به نام تو؛ تویی که بیت الاحزان غمت به وسعت تمام غریبانه های «کربلا و مدینه» است.

تویی که اولین شمع شام غریبان را به نامِ «حسینت» علیه السلام در کنار گودال قتلگاه روشن کردی، آن هم کنار پیکری که هیچ شباهتی به میوه دلت نداشت!

و شمعی به یاد «زینب» علیهاالسلام ! آه! امان از دل زینب علیهاالسلام ! و شمعی به یاد «سکینه» علیهاالسلام ! و شمعی به یاد آن که با تکرار نامش، همیشه تمام حاجت هایم، روا شده اند!

آه؛ به نام تو روشن می کنم شمع نیم سوخته دلم را! ای دختر سه ساله خورشید!

در لحظه های اشک و آتش و خاکستر! تو را به نیلیِ لحظه هایت، قسم! قبول کن این همراهی ناچیزم را، به یاد لحظه های آکنده از گریه و بی تابی ات

به نام تو روشن می کنم، شمعی را که زبانِ حال تمام مرثیه های عاشورایی است.

به نام تو روشن می کنم، شمعی را که سالیان سال، در نگاه مظلوم «شیعه» سوخته و مجمره گردانِ عشقِ سراسر سرخِ «ثاراللهی» شده است.

به نام تو روشن می کنم؛ نامی که تمام «سقّاخانه»های جهان را متبرّک کرده است و حاجت مندان عاشق، حاجت روا از کنارش گذشته اند.

به نام تو روشن می کنم؛ که نام آسمانی و روشنت، شامِ تیره تاریخ را روشن کرده است. یا بِنتَ رَسولِ اللّه !

سلام بر تو و مشهدِ مطّهری که تو را در بر گرفته است!

سلام بر تو و تمام خاطراتی که از تو در جهان باقی مانده است!

سلام بر تو و لحظه های تلخ عاشورایی ات! و لحظه هایی که حتی غربت جانکاهت را، خالی از «شهادت» نخواست!

سلام بر تو ای سه ساله مظلوم حسین علیه السلام ، رقیه!

دست کوتاهِ ما و آستان بلند شفاعتت،

[ پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ سارا ]
<< مطالب جدیدتر ........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اینجا سرزمین واژه های وارونه است،جایی که گنج؛جنگ می شود!درمان،نامرد/و قهقهه،هقهق.اما دزد همان دزد است،درد همان درد و گرگ همان گرگ.سلام به همه ی بازدید کنندگان این وبلاگ. سارا هستم. کارشناس رشته ی مشاوره و همچنین نابینا!خیلیها میگن سارا اسم مستعارته؟ نه سارا نام واقعی من هستش!متولد فروردین 68 از این که به این وبلاگ اومدید ممنون. من خودم به تنهایی و به دون کمک گرفتن از فرد بینا و تنها به کمک نرم افزار های صفحه خوانی به نام jaws این وبلاگ را ساختم و اداره می کنم.لطفاً با پیشنهادات و انتقادات خود مرا در جهت بهتر شدن وبلاگ یاری کنید "فریاد را همه می شنوند،هنر واقعی،شنیدن صدای سکوت است. یا علی
موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed



خرید بک لینک