به دنیای سپید؛ خوش آمدید
اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست, او جانشین همه ی نداشتنی هاست!
نويسنده ی وبلاگ

پرنده با بال های خونین بر سر تکدرخت به دار آویخته شد.

آسمان گریست, دریا توفید و زمان نالید.

آه از سینه ی تبدار پرنده گریخت و در غروب چشمانش افسرد.

 زمان از حرکت ایستاد, ساحل موج را  بی رحمانه از خود راند و کمر موج در آغوش بی رحمانه ی تازیانه های دریا شکست.

طنین صدا در اوج بی پناهی مصلوب شد , بال قناری  به دست کودکی جسور در قفس طلایی شکست و پرنده غلتان در خون خویش به پرواز اندیشید.

عشق در چهارراه بغض و کینه و انتقام و انزجار گردن زده شد, صداقت در گورستان متروک تشویش و تردید و ذلت و تهمت به خاک سپرده شد.

دست ناتوان انسانی به قصد یاری به سوی برادر گشوده شد و با قطع دستانش در فضا تبسمی دلنشین بر لبان برادر جانیش نقش بست.

به جای قلب, فولاد و آهن در سینه ی خاکیان رویید و به جای خون، ذرات اتم در رگهای اجساد خاکی به حرکت در آمد.

 رباتهای آهنین در قالبی انساننما نبض جهان را در دست گرفتند و با اعدام لبخند بر لبانت فریاد شعفشان بر آسمان برخواست.

امید در پس  سرابی سرد به رویت نیشخند زد, اشک و خون در هم آویخت و زمان فریاد کرد. واژه تلخ و جانگداز اسارت را تنهایی مونس شبهای تارت گشت و اشک بیهیچ تردیدی قدم به خلوت بی انتهایت نهاد.

(ع) (ش) (ق) از صفحه ی بیتفاوت الفبا گریخت و دندانهایش را برای جویدن ذره وجودت مهیا کرد.

 محبت در پس سراپرده ی انتقام رنگ باخت و تو، وقتی خون قلم را بر چهره ی سپید کاغذ روان ساختی, تنها برای وجود خسته ی خودت.

نگاشتی که هیچ گوش شنوایی فریاد محزون تنهایی  تو را نشنید, اشک بی مهابا از زندان بی روح چشمانت گریخت و وقتی قلبت شکست, عرش به لرزه درآمد.

پس چه شد قلب سنگی اطرافیان حتی به رحم نیامد؟ یکرنگی در زیر سمهای رخش تیزپای تزویر هزار تکه شد و کمر مردانگی در لا به لای چرخهای ناجوانمردانی شکست.

پس چه شد هیاهوی گنگ اطرافیان که تا دیروز برایت از عشق و صداقت میگفتند؟

چه ساخته بودند برای خود از واژه ی عشق جز دستاویزی که میشد با آن سختتر و تلختر  دیگران را در هم شکست. چگونه صداقت را در هاله ی ریا مخفی ساختند که تو آن را در نیافتی و با چه ترفندی راه خود را از راه تو باز یافتند, پیش از آنکه تو راهت را با دل خود بازیابی!

در دل آسمان بیستاره چشمان بیفروغت را به سوگ کدام کهکشان نشاندند که پیش از ظهور در قلبت به زوال نشست؟

دیگران عشق را در ورای جفا طناب دار کشیدند, پس چه شد که تو به دست قلوه سنگهای کینه سنگسار شدی؟

عروسک دست کدام خیمه شب باز دهر گشتی که جز نابودیت هوای دیگری در سر نداشت؟

 دست نیالوده ی به کدام گناه مجرم شناخته شدی پیش از آنکه در دادگاه عدالت توبیخ شده باشی؟

به کدام سلک و آیین بود تعیین مجازات تو تنها به جرم گناهان دیگران؟

به کدام مذهب بود پای چوبه ی دار بردن تو تنها به جرم همرنگ نشدن تو با پیمانشکنان؟

به کدام قانون بود اسارت روحت در زندان انتقام تنها به جرم اینکه آفتاب پرست نبودی؟

تا چون آنها هر لحظه به رنگ و شکلی مضحک درآیی!

کدام ارگ در نهایت خود نوایی بیهمدمی و اسارت تو را نواخت که صدای هر تار و سازی در ورای آن محکوم به شکست شد؟

در عصر دود وآهن, چه کسی برایت از واژه ی آشنایی گفت در حالی که جز واژه ی بیگانگی هیچ مفهومی بر فراز حروف الفبا به رقص درنمیآمد؟

چه کسی برایت از واژه ی صداقت گفت که خود با پیمان شکنیش به اشکهای سرد تو خندید؟

چه کسی تو را به جزیره ی فراموش شدگان تقدیر تبعید نمود در حالی که تو حتی در زمان هجرت نیز به خوشبختی او میاندیشیدی و عشق او را در کویر قلبت با خون دل آبیاری مینمودی؟

چرا پیش از آنکه وجود خسته ات در آتش بیرحمانه ی انتقام بسوزد او را به نام نخواندی؟

چرا از او گریختی؟ چرا در ضلال رحمت او نیاسودی که در آغوش آتش این گونه بیرحمانه سوختی؟

چرا بر در سرای عدل او نکوفتی که اینگونه در آغوش بی عدالتی جان باختی؟

چرا سر بر خاک قبله ی او نساییدی که حریم بیگانه ای را مهمان گشتی؟

ولی اکنون فریاد کن دردهای بیکرانت را به درگاه عدل الهی و نهراس.

اکنون که در آغوش سرد خاک خفته ای, بشکاف پرده ی حجاب را و فریاد بزن نوای بی امان بیعدالتی را در حریم پاک او. از قفس به درآی و روح مدهوشت را در آستانه ی دنیا و برزخ گواه گیر بر زخمهای کهنه جسم و روح رنجورت را , آن زمان که وجود خسته ات در گهواره ی سرد زمین آرام آسود از او بپرس توان گناه چه کسی را این چنین دردآور پس دادی؟

خداحافظ

[ سه‌شنبه ٩ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٦ ‎ب.ظ ] [ سارا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اینجا سرزمین واژه های وارونه است،جایی که گنج؛جنگ می شود!درمان،نامرد/و قهقهه،هقهق.اما دزد همان دزد است،درد همان درد و گرگ همان گرگ.سلام به همه ی بازدید کنندگان این وبلاگ. سارا هستم. کارشناس رشته ی مشاوره و همچنین نابینا!خیلیها میگن سارا اسم مستعارته؟ نه سارا نام واقعی من هستش!متولد فروردین 68 از این که به این وبلاگ اومدید ممنون. من خودم به تنهایی و به دون کمک گرفتن از فرد بینا و تنها به کمک نرم افزار های صفحه خوانی به نام jaws این وبلاگ را ساختم و اداره می کنم.لطفاً با پیشنهادات و انتقادات خود مرا در جهت بهتر شدن وبلاگ یاری کنید "فریاد را همه می شنوند،هنر واقعی،شنیدن صدای سکوت است. یا علی
موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed



خرید بک لینک